تبليغاتX
سپنتامینو
 
اندیشه
 
چنان رفتار کن که در رفتارت انسان همواره به عنوان غایت تصور شود نه وسیله.......(ایمانوئل کانت).

...احمد شاملو در شعر در استانه ی خود جمله ای بسیار بزرگ دارد ......شاملو می گوید که انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود !!!!!.......انسان دشواری وظیفه است !!!!!...انسان به واقع تنها به این امید زنده است که در پی وظیفه ای باشد .......انسان همواره در پی این امر مبهم و موهوم است ..این وظیفه ای که  خود را هرگز هویدا نمی کند ولی تنها چیزی است که ما را به خود می کشاند ...این تنها جاذبه است تنها مقصد ........انسان ها تنها به این مقصد و رسیدن به آن امید دارند ...انسان امید است .......امیدی که در پی مقصدی است ......و دشواری رسیدن به این مقصد است که انسان را انسان می کند .....رسیدن به این غایت وظیفه ی آدمی است ....و انسان دشواری این وظیفه است .....انسانیت دشوار است چون که وظیفه ی انسان بودن سنگین است .....وظیفه ی انسان بودن تنها و تنها انسان بودن است ....برای انسان مقصد خود اوست ....انسان هم مبدا خویش است هم مقصد خویش .....انسان برای خود به تنهایی کفایت می کند .....انسان خود تنها ست ......چیزی غیر از انسان نیست ......جهان اگر ما در آن به نظاره ننشینیم یکسره به هیچ نمی ارزد .......انسان تنها مطلقی ست که ما می شناسیم ...انسانیت مقصد انسان است .....انسان خلیفه نیست .....انسان خداست .....انسان شاهکار خلقت نیست بلکه خود عین خالق است .....و ما انسان را رعایت کردیم خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود ..........چیزی بر فراز من نیست که از آن بهراسم .....من تنهای تنها به خود وانهاده شده ام ....چیزی برای ترس وجود ندارد .....چیزی برای ناامیدی وجود ندارد ......آن چه هست فقط هست و آن چه نیست فقط نیست........آن چه هست تنها و تنها انسان است .......و آن چه نیست همه چیز غیر از آدمی ...........چیزی برای امید نیز وجود ندارد .....فقط انسان است و بس ......انسان هم امید است هم ناامیدی ....هم ترس است هم آرامش ......هم مقصد است هم مبدا........هم خالق است هم مخلوق ........انسان انسان است .....و انسان تنها ست ....هم چون تمامی خدایان در هنگامی که خلق می کردند و هنوز هیچ نبود الا خدا ......انسان مطلق مطلق است ..........هر چه هست درباب انسان است و هر چه باید باشد باید در باب انسان باشد . (وحشت آدمی از تنهایی خویش در عالم همان راز بزرگ انسان بودن است  من این وحشت را در چهره ی تمامی کودکانی که متولد شده اند دیده ام و در نگاه تمامی آنان که به حال احتضار بود ه اند ............لیکن این وحشت است که مرا آگاه می سازد که گویا انسان فراموش کرده است که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد ......هر چه هست خود اوست و این تنهایی مرا بیش از آن که هراسان سازد ......آرام می کند ........و امید وار .....که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد ......منم و من ..همین و همین.!!!

  نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:57  توسط احسان دولتشاه  | 
مشخصه ي مباحث زيبايي شناسي و فلسفه ي هنر حيث سوبژكتيو (فردي و شخصي)انهاست در حدي كه گاه بحث عقلاني و فلسفي درباره شان بيهوده به نظر مي رسددر واقع اكثر اثار بزرگ زيبايي شناسي فلسفي و فلسفه ي هنر در تاريخ فلسفه خود جزء اثار هنري محسوب مي شوند نه اثار فلسفي.شايد به سختي بتوان نقد قوه ي حكم ايمانوئل كانت و اثار هگل و بومگارتن را مستثني كرد .اين مقدمه براي ان است كه بگوييم مباحث اين نوشته را  بايد جزء همان اثار هنري دانست نه مباحث زيبايي شناسي و فلسفه ي هنر .بحث برسر مسئله ي زيبايي و منشا زيبايي در موسيقي است سوال اين است كه به صورت كلي يك اثر هنري و به طور خاص يك اثر موسيقيايي چقدر از زيبايي خود را مديون ويژه گي هاي منحصر به فرد خود است و چقدر را مديون عناصر بيرون از خود است ؟براي روشن تر شدن مطلب توجه كنيد :زيبايي هرگز متعلق مطلقي در بيرون ندارد و سهم بسياري از ان مربوط به سوژه (ذهن فرد )است نه اثر هنري و درست به همين علت است كه يك اثر هنري براي بعضي ها زيبا و براي بعضي ها زيبا نيست .در حالي كه ان اثر يا بايد زيبا باشد و يا زيبا نباشد ولي گويا هم زيباست و هم زيبانيست .اين حالت تعليق بسيار مضحك است .از خود بپرسيم كه مگر اين اثر هنري زيبا نيست پس چرا براي ديگري اين گونه نيست و اگر  زيبا نيست چرا من زيبا دركش مي كنم ؟هرگز پاسخي نمي توانيم بدهيم .به نظر مي رسد كه بايد اين دو حيث از زيبايي را از يكديگر تفكيك كرد :اول زيبايي يك اثر هنري از حيث محتوايش و دوم زيبايي يك اثر هنري از حيث عكس العمل سوبژكتيو و فردي نسبت به محتوا ي ان كه نبايد با يكديگر خلط شوند.زيبايي يك اثر هنري از حيث محتوا (نوع اول)بانفس الامر زيبايي تفاوت دارد .اگر چيزي از لحاظ نفس الامري زيبا باشد اگر تمام انسان هاي موجود در جهان ان را زشت بدانند زيباست .ولي منظور ما هرگز اين نوع زيبايي نيست بلكه نوعي زيبايي مورد توافق است نه زيبايي بيگانه و مستقل از فرد.مثلا اگر تمام افراد در موسيقي بر اين اتفاق نظر داشتند كه اپراي پارسيفال ريشارد واگنر يك شاهكار است و فقط يك نفر در اين ميان اين اثر را كسل كننده بداند متعلق اظهار نظر گروه اول كه اثر را از حيث محتوايش زيبا دانسته زيبايي نوع اول(جهاني) است اما اظهار نظر ان فرد كه احتمالا سررشته اي از موسيقي ندارد  زيبايي نوع دوم است و اثر براي او زيبا نيست. این همان زیبایی مورد توافق جمعی است .حال ممکن است که کسی ایراد بگیرد که فرض کنید که ما در جهانی زندگی می کنیم که همگی مثل همان شخص سررشته ای از موسیقی کلاسیک ندارند و هیچ کدام از موسیقی واگنر لذت نمی برند پس در نتیجه توافق سوژ ها بر این است که ان موسیقی زیبا نیست و این تناقض است و نه یکی بلکه چند تناقض است.اول این که چرا باید در همچنین جهان فرضی ای که هیچ کس سر رشته ای از موسیقی ندارد اپرای پارسیفال واگنر خلق شود و دوم اصلا چرا باید توقع داشت که افراد این جهان از اپرای واگنر لذت ببرند ؟ این حرف همان قدر بی معنی است که انتظار داشته باشیم که هواپیمای مسافر بری کنکورد با سوخت دوغ پرواز کند !!!........بحث بر سر جایگاه زیبایی شناسی سوژه است یعنی ما یا باید که زیبایی را امری نفس الامری و حقیقی بدانیم و یا این که زیبایی را به ذهن سوژه واگذار کنیم.اگر که زیبایی را امری نفس الامری فرض کنیم نه تنها مسئله حل نمی شود بلکه یک دعوای تازه اغاز می شود :اکنون باید مشخص کرد که حقیقت نفس الامری زیبای در یک اثر هنری را چه کسی درست تر می فهمد ؟.....البته به نظر بعضی دعوا در این جا ختم می شود چون می توانیم که پاسخ دهیم "اهل فن"...مثلا میان ایگور استراوینسکی و یک پیرمرد ساده دل روستایی بی شک تفسیر استراوینسکی از حقیقت نفس الامری زیبایی صادق تر است .این پاسخ به نظر پاسخ معقولی است ولی پاسخ دیگری نیز وجود دارد و ان برقراری تمایز میا جایگاه زیبایی شناسانه ی سوژه های متفاوت در امر قضاوت در مورد یک اثر هنری است .در واقع نوعی تقسیم کار یا نوعی تعیین حدود .فی المثل در حیطه ی کار قضاوت در مورد زیبایی سمفونی شماره ی ۵ گوستاو مالر ایگور استراوینسکی معیار محسوب می شود ولی در قضاوت در مورد زیبایی یک مرثیه و مویه ی مذهبی شاید همان پیرمرد ساده دل روستایی !...این نیز یک موضع است که در واقع نوعی گریز از سوبژکتیویسم مطلقا فردی است ولی در انتها نیز خود همان موضع سوبژکتیویسم مطلق فردی را ملاک زیبایی می گیرد یعنی تکه تکه کردن حقیقت زیبایی و و نهادن هر تکه از ان در دست در دست هر فرد یا گروه . در سوبژکتیویته ی مطلقا فردی در زیبایی شناسی هر فرد تکه ای از زیبایی را ندارد بلکه یکسره خود زیبایی را دارد ولی این زیبایی فقط برای خود او ارزشمند است چون زیبایی از حیث اوست و نه دیگری ....گویا این مشکل به این راحتی ها حل نخواهد شد .ما باید که موضع گیری کنیم .موضع این مقاله بی شک موضع اولی است یعنی از نظر من تفسیر استراوینسکی از حقیقت نفس الامری زیبایی صادق تر از تفسیر ان پیرمرد روستایی است. چون ذهن او به ان درجه از اگاهی و وجدان رسیده است که بهتر می تواند در مورد زیبا بودن یا زیبا نبودن اثر هنری قضاوت کند .مثلا استراوینسکی سمفونی شماره ی ۹ بتهوون را می شنود اینرا خوب می داند که بتهوون هنگام خلق این اثر کر مطلق بوده است و نبوغ بتهوون را در تعالی هارمونی موومان سوم و چهارم به خوبی درک می کند .همگامی صدای انسان را در موومان چهارم با صدای این تعداد ساز های مختلف را تحسین می کند و ناگهان دهانش را باز می کند و می گوید ...."زیباست".در حالی که پیرمرد روستایی وقتی که صدای یک نی را می شنود اصلا به محتوای اثر کاری ندارد و چیزی که او را تحریک می کند احتمالا نوستالژی گذشته است این که چه زود پیر شده و این که یکی از فرزندانش را ۴۰ سال قبل از دست داده است و این که چقدر خاطره از این اهنگ دارد و ناگهان دهانش باز می شود و می گوید ..."زیباست"!!!.در واقع چیزی که برای این پیرمرد زیباست اثر هنری نیست بلکه همگامی ان با خاطرات اوست که به او حسی نوستالژیک میدهد و لذت پیرمرد هم دقیقا از همین حس است .پس در این جا اثر هنری در زیر فضولات ذهن سوژه دفن شده چون که ذهنش هرگز به اگاهی لازم برای شنیدن ان قطعه ی موسیقی نرسیده است. خیلی مواقع اتفاق می افتد که سوژه اصلا با خود اثر ارتباط برقرار نمی کند که بخواهد قضاوت و حکمی شکل  بگیرد .چیزی که در اینجا متعلق التفات سوژه شده در واقع محتوای خود اوست که در یک شرطی شدن و تقارن و با هم بودگی روانی حاصل از عادت بر خودش ظهور می یابد نه محتوای اثر هنری .این همان امادگی لازم برای رسیدن به مرحله ی قضاوت در مورد زیبایی اثر هنری است .به نظر من در مورد یک اثر موسیقیایی این امر کاملا صادق است چون که موسیقی به قول هگل سوبژکتیو ترین هنر در میان انواع هنر هاست لذا قضاوت در مورد ان به شدت متاثر از محتوای ذهن قضاوت کننده است و این وابستگی گاه به حدی است که عملا هیچ گونه قضاوت درستی صورت نمی گیرد .میتوان به جرات گفت که خیلی از موسیقی ها حیات و عمر خویش را مدیون حس نوستالژیکی هستند که به مخاطبان القا می کنند در حالی که از لحاظ هنری برهوت خشک و بی اب و علفی هستند .نمونه ی بازر این نوع موسیقی موسیقی سنتی ایرانی است که در واقع یک توده ی ۳۰۰۰ساله ی نوستالژی و تاریخ تلنبار شده ی احساس انسان ایرانی است که در یک لحظه ی خاص به ذهن مخاطب بیچاره سرازیر می شود و چنان او را در نوستالژی غرق میکند که اصلا مجال این را پیدا نمی کند که خود اثر را دریابد .لذا هرگز مخاطبان این نوع موسیقی ها قضاوت درستی در مورد ارزش هنری اثاری که گوش می دهند را پیدا نمی کنند ..هم چنین مبدا و مقصد احساسی موسیقی ایرانی به شدت مبهم است و اصلا مشخص نیست که چه نوع احساسی را می خواهد منتقل کند ؟!!تنها و تنها احساسی گنگ است که از دل تاریک تاریخ بر ما ویران می شمد و ما بی انکه متوجه شویم با ان در یک مقصد نا مشخص و نا کجا اباد در دل احساس تاریخی گم می شویم.در حای که در موسیقی کلاسیک این گونه نیست مثلا وقتی به بتهوون خبر دادند شنوایی اش را از دست خواهد داد بسیار شکه شد و لذا در اغاز سمفونی ۵ که درست در این زمان ساخته شده به شدت احساس شکه شدن و ترس و اعجاب را همزمان با هم به مخاطب انتقال می دهد (دا ..دا ...دا ...داممممم..دا...دا....دا...داممممم).لذا بر خلاف موسیقی سنتی ایرانی در این نوع موسیقی مبدا و مقصد احساسی مشخص است و مخاطب می داند که با چه نوع اثری  مواجه است .ما هرگز نمی دانیم که موسیقی سنتی چه نوع احساسی را منتقل میکند و تنها چیزی که وجود دارد یک غم نوستالژیکی است که ماحصل ایرانی بودنمان است در حالی که برای یک غیر ایرانی احتمالا همین احساس به ظاهر مشخص را نیز انتقال نخواهد داد ......باید بگویم که این مقایسه تنها برای روشن تر شدن مطلب بود و تمام قصد این مقاله این بود که عنوان کند که قضاوت در مورد یک اثر هنری هرگز قضاوتی لااقتضی نخواهد بود بلکه سرشار از پیش فرض های محتوایی ذهن سوژه یا مخاطب است و لذا خود به خود مقایسه ای میان اذهان سوژ های متفاوت پیش خواهد امد و نوعی ترجیح عقلی و منطقی میان این سوژه و سوژه ی دیگر شکل خواهد گرفت . چون اگر بپذیریم که سوژ های متفاوت متفاوت قضاوت میکنند لذا از لحاظ منطقی قضاوتی ارجح تر خواهد بود که محتوای سوژ ه ی قضاوت کننده در ان بر سوژه های دیگر ارجح تر باشد و برای همین در مورد قضاوت در باب یک موسیقی ذهن استراوینسکی را باید ارجح تر فرض کنیم چون محتوای ارجح تری برای قضاوت دارد و یک موزیسین است. در ضمن این نوع قضاوت در  مورد محتوای یک اثر هنری ما را از سوبژکتیویسم مطلق هنری دور نگه می دارد چون در نهایت امر این وضع برخوردی با هنر می کند در نظر این مقاله صحیح نیست......در پایان جمله ای از موتزارت نقل میکنم که به فهم مطلب کمک می کند ...موتزارت می گوید که یک موسیقی خوب موسیقی ای است که که با یک بار شنیدن موسیقی ای خوب باشد.!!!!
  نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 12:58  توسط احسان دولتشاه  | 
خصوصیت گریزان پدیده های سیاسی از شعاع و وعاع فکر فلسفی به نظر من علت اصلی این مطلب است که چرا اکثر فلاسفه در تاریخ با سیاست خیلی سازگاری نداشته اند و اگر فیلسوفی نیز با سیاست میانه ای داشته است با اندیشه ی سیاسی بوده است نه با سیاست روز  که در  گذر بوده است چون که فیلسوف همواره در پی چیزی است که ماندگار باشد نه ان چیز که در گذر است .. افلاطون در جمهوری می گوید که فیلسوف در پی چیز های ماندگار است بدین علت که همان چیز های ماندگار هستند که عقل را با انها کار است نه ان چیزی که می گذرد و در جریان است ...ان قسمت از سیاست که در مباحث اندیشه ی سیاسی یا فلسفه ی سیاسی از انها بحث می شود برای من جالب است چون که در مورد مباحثی صحبت می کند که برای سیاست در تمام دوران ها صادق است و یا این که حداقل برای سیاست در تمام دوران ها مسئله بوده است ...ولی ان قسمت از سیاست که تنها مسئله ای است در حوزه ی زمانی و مکانی کوتاه فی المثل بحث سیاست روز در سطح بین الملل و امثالهم چندان جالب به نظر نمی رسد ...منظورم این است که این مطلب که مثلا آقای اوباما رای اورده اند اینقدر ها که می نماید مسئله ی مهمی نیست ......انتهای کار این است که باید دیدی کارکرد گرایانه ی به این رئیس جمهور جدید داشت .....ایشان با یک سری مشکلات مواجه هستند اگر توانستند که این مشکلات را از پیش رو بردارند با معیار های کارکردگرایانه یک رئیس جمهور مطلوب هستند ...ولی این مسئله که آقای باراک اوباما خود یک سره نماد دموکراسی و آزادی شده اند و از این مسائل چندان جالب به نظر نمی رسد ایشان یک رئیس جمهور است درست مانند تمام رئیس جمهور های دیگر .......و تنها چیزی که در این میان مهم است مسئله ی کارکرد های سیاست ایشان است که باید دید چه نتایجی رابرای جهانیان به ارمغان خواهد داشت ....این را نیز الان نمی توان پاسخ داد بلکه باید نشست و منتظر ماند تا آقای اوباما کاخ سفید را در روز اول بهمن در دست بگیرند تا ببینیم که چه اتفاقی خواهد افتاد....در این مورد که ایشان اولین رئیس جمهور رنگین پوست تاریخ آمریکا هستند ..باید بگویم این به ضعف های بنیادین مسائل نژادی در آمریکا بر می گردد و اصلا برای این کشور یک نکته ی مثبت نیست بلکه می توان گفت که یک نکته ی منفی است که بعد از ۴۰۰ سال تاریخ در آمریکا ما هنوز رئیس جمهور زن و رئیس جمهور رنگین پوست نداشته ایم و تازه ایشان اولین محسوب می شوند در حالی که ما در آلمان یا اکراین رئیس جمهور زن داشته ایم ولی در آمریکا نداشته ایم .....لذا این موضوع نه برای آمریکا و نه برای هیچ جای دیگری هیچ گونه نکته ی مثبتی نیست.......باید نشست و دید که باراک اوباما چه خواهد کرد......امیدوارم که شرایط را از این بدتر نکند.....ولی امیدوارم که فشار ها به ایران را افزایش دهد .... 
  نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 15:5  توسط احسان دولتشاه  | 
نمی دونم که این ایرانی های همیشه بی فکر و بی هدف بالاخره کی می خوان از این موسیقی سنتی بکشن بیرون ..این فضای کرخت ...این نوستالژی تاریخی ....این موسیقی خسته کننده ی که فقط خود ایرانی ها می تونن که تحملش کنن ....خاطرم هست که یه بارخواستم که جذابیت هنری این موسیقی رو امتحانش کنم .....یه پسره بود که ژاپنی بود نزدیک به یک ساعت تمام شاهکار های موسیقی سنتی رو براش گذاشتم ولی آخرش خیلی خون سرد برگشت بهم گفت که ازت خواهش می کنم که خاموشش کن و گرنه از این جا می رم !!!!!!!....واقعا یه لحظه جا خوردم ...از خودم پرسیدم که یعنی واقعا مردم ایران این نوع موسیقی رو با انتخاب و از روی میل خودشون گوش می کنن یا این که فکر می کنن که چون این موسیقی مال اوناست دیگه بیخ ریششون مونده و هیچ راهی ندارن و باید گوشش کنن به قول خودمون آش کشک خاله ته بخوری پاته نخوری پاته.........من نزدیک به سه سال موسیقی سنتی کار می کردم ولی شاید باورتتون نشه که حتی برای یک لحظه از این موسیقی لذت نبردم ...فقط من رو ناامید و خسته و کرخت می کرد .....یه خاصیتی مثل دیازپام داره ....واقعا کسل کنند ست ....من پیشنهادم به اونهایی که هنوز موسیقی سنتی گوش می کنن اینه که برای یک  بار هم که شده سعی کن که موسیقی رو غیر از موسیقی سنتی گوش کنن حتی اگه به زور هم شده سعی کنید این کار رو بکنید بعد  از یه مدتی خودتون نتیجه ی کار رو خواهید دید .!!!! ......چیزی که من به شما پیشنهاد می کنم موسیقی کلاسیکه با یه گلچین خیلی ساده ی موسیقی کلاسیک شروع کنید یه کم باخ بتهوون موزارت و چایکوفسکی و ......این به نظر من ارزش وقت گذاشتن رو داره بعد از یه چند سالی که گذشت تمام انواع موسیقی هایی  که زادگاهشون تمدن غرب بوده براتون معنا دارد میشه .....راک جاز پاپ رپ بلوز کانتری متال فلامینکو و........همه ی این انواع موسیقی یا از دل خود موسیقی کلاسیک زاده شدن و یا این که عکس العملی بودن به موسیقی کلاسیک ....به نظرم اون موقع می تونین که بگین دارین موسیقی گوش می کنید و از موسیقی گوش کردنتون لذت می برین .......و در ضمن دیگه وقتتون رو با یک موسیقی بدوی و خام و ساده که زیر بار ۱۴۰۰ سال سرکوب دیگه واقعا هیچی ازش نمونده و به نظر من چند سالیه که مرده تلف نمی کنید ....موسیقی سنتی ایران مرده و دیگه برای ما موسیقی نخواهد شد ....بی خود اصرار نکنید ..

  نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 13:4  توسط احسان دولتشاه  | 
عشق اگر به انسانیت باشد قابل ستایش است ولی عشق اگر فقط نسبت به یک انسان باشد خود خواهی ای بیش نیست .......
  نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 15:30  توسط احسان دولتشاه  | 
در ابتدا این را بگویم که عنوان مطلب شاید هیچ ارتباطی با موضوع مطلب نداشته باشد ولی  بی شک عنوان مطلب ممکن است کمی مخاطب را خوشحال یا ناراحت کند .اگر مخاطب یک خانم باشد شاید از خود بپرسد چه رابطه ای میان این سه مقوله وجود دارد؟...و احتمالا ناراحت خواهد شد ...ولی اگر یک اقا این مطلب رابخواند به احتمال بسیار زیاد بر طبق غریزه ی همواره متناقض نمای خودابتدا از عنوان مطلب یک لذت مبهم و بی محتوا ببرد که خود نمی داند که در کجا ریشه دارد ولی بعد از چند لحظه روح همواره خفته ی فمینیستی نهفته در ذاتش او را بیدار کند و نسبت به عنوان موضع بگیرد و .........!!!!!! (این همان غریزه ی همواره متناقض نمای پسرانه است)......در کل یک عنوان اگر در مورد زنان باشد خود به خود به یک عنوان مهم برای پسران تبدیل می شود ....این نکته در مورد دختران به شدت صادق تر است چون یک عنوان اگر در مورد پسران باشد به تنها عنوان مهم ممکن برای دختران تبدیل می شود !...و این چندین و چند پله فراتر از ان چیزی است که در مورد مردان گفتیم .. بحث برسر یک رابطه ی بسیار ساده است .رابطه ی میان زنان ...رزو مره گی ....و کسالت.در ادیان ما با نوعی دو پاره گی وجود انسانی مواجه هستیم دو پاره گی ای که مبنا ی ان در جنسیت است و تمام ادیان حتی با وجود انکار های فکری ای که نسبت به این اتهام داشته اند همگی در این موضوع مشترک هستند که انسان را از لحاظ جنسی دو پاره می کنند ....در منطق ارسطوئی انسان را حیوان ناطق می دانند ...این فقط یک تعریف منطقی است ....ولی برای روشن تر شدن منظور ما کافی است ..در این تعریف انسان بما هو انسان مورد نظر است و هیچ گونه اشاره ای به جنسیت این نوع حیوانی نشده است درست همان گونه که وقتی در مورد نوع یک اسب سخن می گوییم هیچ اشاره ای به ماده بودن یا نر بودن اسب نخواهیم کرد ...چون که نوع اسب شامل هر دوی این دو جنس می شود ...در ادیان خصوصا در ادیان ابراهیمی نوعی تفکر وجود دارد که اگر بخواهیم به صورت واضح ان را شرح دهیم این گونه خواهد شد که انسان هر چند یک نوع است ولی تجربه ی انسان بودن برای دو جنس این نوع تجربه ی مشترکی نیست .......یعنی این که مقایسه ی نوع  انسان و انواع دیگر یک قیاس مع الفارق است چون که برعکس یک اسب که میان و جنس ان هیچ تفاوت ذاتی ای نیست میان دو جنس نر و ماده در انسان یک تفاوت ذاتی است و این تفاوت در حدی است که نمی توان به راحتی عنوان کرد که تجربه ی انسانی یک تجربه ی مشترک است یعنی به زبان ساده تر نمی توان گفت که تجربه ای را که یک زن از انسانیت دارد یک مرد نیز دارد .خلاصه یعنی این که مرد یک موجود دیگر است و یک زن نیز یک موجود دیگر!!!!!....و اگر این دو جنس را یک نوع می دانند این فقط از سر تسامح است نه یک تعریف منطقی درست ....میان نر و ماده ی یک اسب ان چنان تفاوت خاصی نیست ولی نر و ماده یک انسان تفاوت های ذاتی ای را در تجربه ی انسان بودن خویش دارند .....زن یک جهان دیگر را تجربه می کند و مرد نیز یک جهان دیگر را......این خلاصه ان مطلبی بود که به عنوان دو پاره کردن تجربه ی انسانی از ان یاد کردیم.......شاید اعتراض شود که در کدامین کتاب از ادیان چنین مطلبی گفته شده است؟   .....پاسخ خواهیم داد در هیچ منبعی !!!!!......این یک فرض فلسفی است که یونان امده است و به بدنه ی  ادیان تزریق شده است ....و به سان خیلی از مبانی فلسفی ادیان در هیچ جای خاصی ذکر نشده است بلکه فقط در کلیت اعتقادی ادیان قابل پی گیری است نه در منابع مکتوب ...مثلا اعتقاد به این که جهان یکسره اضافه اشراقی ذات خداوند است و نه اضافه ی معقولی ان را شما در هیچ یک از منابع ادیان نخواهید یافت چون که این از مبانی فلسفی ادیان است که از فلسفه ی افلوطین گرفته شده است و اگر عده ای قصد این را دارند که این گونه مطالب را از دل متون مقدس بیرون بکشند بیشتر به تفاسیر گشاد و بی مبنا ای متوسل می شوند که معمولا ما در اثار تمام مفسران بزرگ متون مقدس می بینیم...(هستند از این دسته از مفسران که فی المثل نظریه ی نسبیت انیشتین را از دل قران بیرون می کشند!!!!) ...لذا به یقین می توانم بگویم که این دید که عرضه کردم در تمام ادیان به صورت های متفاوت وجود دارد کافی است که برای مثال به داستان خلقت انسان در قران رجوع کنید تا خود به عینه این دید را درک کنید.!!!! این نگاه توسط افراد زیادی به شیوه های متفاوت نقد شده است  داوینچی و تابلوی مونا لیزه که اعتراضی است به این دید موجود در ادیان (یک تفسیر این است که زن موجود در ان تابلو در واقع تعبییر خود داوینچی از زنانه گی خویش بوده است ...یعنی داوینچی فرض کرده است که اگر زن می بوده است چه چهره ای می داشت و این چهره را نقاشی کرده است که همان تابلوی مونا لیزه شده است).....یا شخص دیگری که به این نگاه در ادیان اعتراض می کند کارل گوستاو یونگ روانشناس شهیر المانی است....یونگ در ارائ خود دو واژه دارد به نام ..انیما و انیموس.....انیما در واقع قسمت زنانه ی موجود در مردان است و انیموس قسمت مردانه ی موجود در زنان ...این نوع نگاه موید این مطلب است که هیچ تمایز ذاتی ای میان مردان و زنان نیست چون مردها یک وجه زنانه دارند و زنان نیز یک وجه مردانه ...........و اگر بخواهیم که خلاصه کنیم باید گفت که از دید  افرادی چون داوینچی و یونگ انسانیت یک تجربه ی کاملا مشترک است و جنسیت فقط یک اتفاق ساده ی ژنتیکی است نه چیزی بیشتر و اگر تفاوت هایی در جهان زنانه و مردانه وجود دارد این تفاوت ها نیز به همان وجه بیولوژیکی و ژنتیکی بر می گردد نه تفاوت ذاتی در نوع موجودیت این دو جنس....... حال سوال این است که ما باید با کدام نگاه به تفاوت های زنان و مردان نگاه کنیم .....نگاه ادیان یا نگاه امثال یونگ و داوینچی؟؟؟؟؟.....پاسخ مشخص است ...نگاه داوینچی و یونگ بسیار به حقیقت نزدیک تر است ...آیا نه این که انسان ها همگی مجزا از جنسیت خویش یک تجربه ی مشترک انسانی را دارند؟...و آیا نه این که انسان بودن احساسی لااقتضی است که معیار های چون جنسیت نژاد رنگ پوست ملیت و .......در ان چندان نمی تواند دخیل باشد؟...بی شک همین گونه است.!!!!!.....با یقین می توان گفت که درد ها ورنج های انسانیت به طور کاملا یکسانی میان تمام انسان ها تقسیم شده است زن ومرد و سیاه و سفید و انسان باستانی و انسان مدرن و......و گویا این تنها مصداقی از عدالت است که ادمی تا کنون یافته است!!!!... بحث خود را کوتاه می کنم و حرف اخر را در همین اول عنوان می کنم ...بحث بر سر این است که هر چند که تجربه ی انسانیت یک تجربه ی کاملا متفاوت است ولی این هرگز دلیل نمی شود که ما از تفاوت های جهان مردانه و جهان زنانه غافل شویم ...در مورد جهان های متفاوت صحبت می کنیم نه در مورد خلق و خوی های متفاوت من اعتقاد دارم که در میان مردان و زنان یک جهان های متفاوتی قرار دارد که امکان برقراری یک رابطه ی انسانی بدون در نظر گرفتن مسئله جنسیت (sexsuality)  تقريبا امكان ندارد ...جهان هاي متفاوت ميان مردان و زنان با معيار هاي متفاوت ارزشي و معنا يي بزرگترين مانع ميان اين رابطه ي خالص انساني است ....اين تفاوت در سطح عقل نظري و عقل فلسفي نيست چون كه ذهن مردان و زنان در مورد حل مسائل رياضيات و مسائل ديگر علوم طبيعي هيچ گونه تفاوت ذاتي اي با يكديگر ندارد ....در مورد مسئله علم (science) با يكديگر هيچ گونه تفاوتي ندارد ....تفاوت در واقع در بخش عقل عملي و نظام ارزشي ميان زن و مرد است  به نظر من معنا و ارزش در اذهان زن و مرد يك نوع تفاوت هاي جدي اي با يكديگر دارند. كه مانع برقراري ارتباط لااقتضي انساني ميان انها مي شود ....و دقيقا وقتي كه يك مرد يك رفتار زنانه را درك نمي كند و بالعكس اين تفاوت ريشه در همين تفاوت در جهان معناي دارد ....من اعتقاد داردم كه گاه اين تفاوت ها به اندازه اي است كه عملا هيچ نقطه ي اشتراكي ميان زن و مرد براي يك رفتار مشترك و مهمتر از ان يك درك مشترك از ان رفتار باقي نمي ماند ...و همين است كه در اكثر موارد زنان رفتار مردان را درك نمي كنند و مردان نيز به همين شكل .....مسئله ي اعجاب اور در اين ميان مسئله نياز متقابل جنسي است كه گويا تمام اين خلع رفتاري ميان زن و مرد را پر مي كند ....اگر به رفتار هاي متقابل ميان اين دو جنس بنگريم خواهيم يافت كه تقريبا بيش از 80 درصد ان بر حول مسئله ي نياز جنسي مي گردد ...ادمي گاه فكر مي كند كه زنان و مردان هيچ نقطه ي مشتركي براي يرقراري يك رابطه ي انساني ندارند و فقط و فقط همين مسئله نياز است كه تا كنون در تاريخ باعث شده است كه اين دو جنس يكديگر را تحمل كنند .....تما م اين مسئله به همان مسئله ي تفاوت هاي جهان هاي معنادار اذهان زن و مرد بر مي گردد كه مبناي اصلي فعل انساني است و اين تفاوت در معنا و ارزش خود به خود تفاوت در رفتار را به وجود مي اورد و تفاوت در رفتار نيز امكان برقراري يك رابطه را از اين دو جنس سلب مي كند و تنها بحثي كه امكان ارتباط را دوباره برقرار مي كند يك نياز به شدت ريشه دار و قدرتمند است كه تمام رابطه را تحت شعاع قرار مي دهد به گونه اي كه عملا رابطه ي زن و مرد حول همين موضوع مي چرخد فقط تجلي هاي اين نوع رابطه است كه تفاوت مي كند مثلا گاه در قالب يك ازدواج است گاه در قالب يك رابطه ي ساده است و گاه در رابطه ي يك عشق اسطوره اي!!!!!.....بي شك گويا اين رابطه به گونه اي طلسم شده است نوعي نفرين ابدي كه دامن اين رابطه را گرفته است و انسان هر چقدر كه مي خواهد شالوده ي اين نوع از رابطه را در هم بريزد همواره شكست مي خورد چون عملا امكان هيچ گونه ارتباطي ميان زن و. مرد وجود ندارد مگر اين كه چاشني ان اندكي نياز جنسي باشد ...اعتقاد من اين است كه اگر كسي چنين ادعاي را دارد كه رابطه اي از نوع ديگر را با زنان يا مردان برقرار كرده است بي شك خود اگاه به محتواي واقعي رابطه ي خود نيست .هر رابطه اي در ميان زن و مرد اگر اغشته با جنسيت(sexsuality)نباشد به واقع اصلا رابطه نيست چون كه جهان هاي معنايي ميان زنان و مردان چنان با هم متفاوت است كه يا اصلا رابطه اي برقرار نمي شود مثل يك رابطه ي يك طرفه و يا اگر رابطه اي برقرار گردد حتما جنسيت در ان دخيل است و  فقط براي درك ان بايد اندكي توجه كرد ..!!!!اين وضعيت باعث شده است كه مردان و زنان يك جامعه هر چقدر كه از درك واقعي تري نسبت به خود و جهان خود برخوردار هستند به محتواي رابطه ي خود بيشتر اگاه شوند و از اسطوره پردازي هاي بي اساس در مورد رابطه زن و مرد بپرهيزند    بسياري از انها به خوبي مي دانند كه محتواي تمام اين رابطه هاي زنان و مردان حتي اسطوره اي ترين انها نيز تنها يك نياز ساده از نوع نياز هاي يك حيوان محجوب و مهذب است كه در ميان زباله ها به دنبال يك تكه گوشت براي شام شبش مي گردد......اسطوره اي در ميان نيست هر چه هست نياز است و طلب كردن نياز در واقع به قول كانت نوعي معامله ي اندام جنسي است در شكل بسيار ساده ....ولي گويا بسياري از انسان هاي كه ما ميشناسيم چنين اعتقادي ندارند .... به نظر من درك اين مطلب در زندگي انسان يكي از اولين قدم ها براي داشتن يك درك واقعي از جهان و انسان است ......اسطوره زدايي از رابطه ي متفاوت مقدس و اهورايي زنان و مردان  يك قدم بسيار كوتاه در راه پيشرفت ذهني انسان ايراني است كه متاسفانه هنوز به هيچ شكل صورت نگرفته است......اميدوارم كه اين موضوع را درك كنيم كه اعتقاد و ايمان و عشق در واقع چيزي نيست جز منفعت يك انسان كه ان را از خود به بيرون فرافكني مي كند و مسخ مي شود ...به گونه اي كه به سختي مي توان ان را به جايگه طبيعي خود بر گردانيم ...رابطه ي زن و مرد نيز همين گونه است و بايد ان را به جايگاه طبيعي خود باز گردانيم !!!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:13  توسط احسان دولتشاه  | 
نمی دانم که تا حالا به چیزی به نام متن مشترک اندیشیده اید یا نه؟......من به این موضوع خیلی فکر می کنم .....من متن مشترک را تنها چیزی می دانم که گاه انسان ها بر روی ان توافق دارند ...انسان ها هرگز با یکدیگر دیالوگی نخواهند کرد مگر این که یک متن مشترک میان آنان یافت شود دیالوگ تنها بر روی این متن مشترک امکان دارد ......من چیزی را به اشتراک می گذارم و تو نیز چیزی را به اشتراک می گذاری و همین متن اشتراک است که دیالوگ را ممکن می کند .....انسان در واقع در یک رابطه و در یک قیاس و در و در یک نسبت است که معنا می یابد مانند هر مفهوم دیگری که در یک نسبت و در یک قیاس شکل می گیرد من نیز در یک نسبت شکل می گیرم این نسبت در انسان می شود یک رابطه ی انسانی یا دقیق تر می شود یک تماس انسانی.....رابطه یاتماس میان دو انسان همان نسبتی است که یک انسان برای معنا دار شدن خود در پی آن است لذا انسان برای این که خود را دریابد نیاز به یک دیالوگ انسانی دارد و یک دیالوگ انسانی برای ان که شکل بگیرد نیاز به یک متن مشترک دارد .....در واقع ما میان متن های مشترکمان با دیگری یا دیگران است که خود را می یابیم  ........این وضعیت اگزیستانس انسان را خیلی از فلاسفه شرح داده اند ......عده ای از فلاسفه مثل سارتر این را یک فاجعه می دانند که انسان برای این که خود را دریابد باید که دیگری را دریابد لذا با ناامیدی تمام می گوید که جهنم دیگرانند ولی بعضی از فلاسفه فقط این وضعیت اگزیستانس آدمی را تصریح می کنند مثل ارسطو که می گویید که انسان حیوانی مدنی بالطبع است یا همچون هایدگر که می گوید که ما در وضعیت وجودی مان در این جهان (در ـجهان ـبودن) هرگز تنها نیستیم و انسان هایی دیگر نیز هستند که هم دازاین ما هستند و اینها جزئی از وضعیت وجودی ما هستند.........خلاصه این که این وجهی از حالت وجودی ماست که ما در رابطه ی با دیگری است که شکل می گیریم ......لذا برای شکل دادن به خود باید که با دیگری که او نیز چون ماست یک دیالوگ برقرار کنیم ولی این دیالوگ شکل نخواهد گرفت مگر این که میان ما و دیگری یک متن مشترک وجود داشته باشد .......رابطه ی میان من ویک کسی که در پیاده رو از کنار من میگذرد را نمی توان یک رابطه ناب انسانی نامید چون بارهاشده است که در پیاده رو از کنار یک گربه نیز گذشته ام در حالی که رابطه ای بین من و گربه شکل نگرفته است.....رابطه ی انسانی در واقع فقط بر روی یک متن مشترک انسانی شکل می گیرد......متن مشترک انسانی فی المثل یک رابطه ی عاشقانه میان دوانسان است یا یک دوستی است که دو انسان را سال هاست که در کنار یکدیگر نگاه می دارد ......نمی خواهم خیلی با اطناب حرف بزنم خلاصه ی بحثم این است که یکی از ناب ترین متن های مشترکی که انسان بر روی ان دیالوگ برقرار می کند و در میان ان به واقع خود را می یابد رابطه ی دوستی است.......دوست در واقع همان نسبتی است که ما در یک دیالوگ انسانی برقرار می کنیم برای آن که خود را بیابیم و برای این که انسانیت رابیابیم ......دوست در واقع تمام سهم ما از ان چیزی است که ما ان را رابطه ی انسانی می نامیم ......رابطه ی مادر و فرزندی را نمی توان یک رابطه ی انسانی نامید چون این رابطه در حیوانات نیز موجود است هرچند به شکلی دیگر .........تنها رابطه ای که مختص به دیالوگ از نوع انسانی ان است فقط و فقط دوستی است.........لذا هرگز یک رابطه ی دوستی را دست کم نگیرید حتی اگر با شخصی مثل احمدی نژاد دوست بودید!!!!!!!!!!!(تقدیم به همه ی دوستانم چه انهایی که هنوز می بینمشان چه انهایی که دیگر نمی بینمشان و چه انهایی که قرارا است در اینده ببینمشان)

  نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 13:43  توسط احسان دولتشاه  | 
ای برادر تو همه اندیشه ای ـمابقی تو استخوان و ریشه ای .......از این که آغاز حرفم با شعری از مولانا بود اصلا احساس خوبی ندارم ....در یک جمع شنیدم که مولانا این شعر رو به قصد تهیج مسمانان برای کشتن مسیحیان در جریان جنگ های صلیبی گفته بوده  .....به همین خاطر از این شعر متنفرم ولی از متن تاریخی خلق این شعر که صرف نظر کنیم در کل به منظور من کمک می کرد ........من به این موضوع اصلا اعتقاد ندارم که انسان به جز اندیشه چیزی دیگه هم داره ...به نظر من انسان فقط اندیشه ست و فصل تمایز انسان با هر موجود دیگه فقط و فقط اندیشه است و وجه تشابه من و تو و دیگری نیز فقط و فقط اندیشه است ....انسان احساس نیست ...انسان اراده نیست....انسان غریزه نیست ....انسان فقط و فقط اندیشه ست و این اندیشه ست که احساس و اراده و غریزه داره نه انسان ......اصلا انسان نمی تونه به جز اندیشه چیزی دیگه باشه چون هر چیزی که باشه دیگه انسان نیست.....اگر انسان اندیشه نباشه و مثلا احساس باشه دیگه انسان نیست چون گاو هم احساس داره (چند سال پیش توی یک مجله خوندم که توی آلمان برای بیشتر شدن شیر گاو ها براشون موسیقی کلاسیک پخش می کردن و جالب اینه که با این کار شیر گاو ها  دو برابر شده بود و این در حالی که خیلی از ادمهایی که من می شناسم نمی تونم حتی چند دقیقه موسیقی کلاسیک رو تحمل کنن چه برسه به این که لذت ببرن و شیر شون هم بیشتر بشه!!!!!....پس در ایجا می تونیم به جرات بگیم که گاو ها از انسان ها احساسی تر هستند البته در بعضی موارد)......انسان نمی تونه اراده هم باشه و هم چنین انسان نمی تونه غریزه هم باشه  ........انسان فقط و فقط اندیشه ست ...اندیشه ی محض......دکارت در تاملات خیلی زیبا این وضعیت رو به تصویر می کشه که انسان اندیشه ی محضه خصوصا وقتی به جمله ی معروف من می اندیشم پس هستم میرسه آدم دیگه حتی یک لحظه شک نمی کنه که انسان اندیشه ی محضه.....ولی این اندیشه ی محض می تونه احساس باشه و باید باشه ....می تونه اراده باشه و باید باشه ...می تونه غریزه باشه و باید باشه(با این قسمتش خیلی موافقم!!!!)....و می تونه هر چیزی باشه که می خواد باشه به شرط این که فراموش نکنه که  انسان فقط و فقط اندیشه ست و بس ...ولی انسان اگر فراموش کنه که اندیشه ی محضه .....دیگه انسان نیست ....و هیچ ایرادی بهش وارد نیست ....اون موقع ما نمی تونیم که به کسی که فراموش کرده که اندیشه ی محضه ایراد بگیریم که چرا فراموش کردی چون کسی که فراموش کرده دیگه انسان نیست که بخواییم بهش ایراد بگیریم...!!!!!.....انسان فقط اندیشه ی محضه و بس.!!!......این رو کانت به من آموزش داده .(ضمنا  از این که مجبورم که این طوربنویسم خیلی اذیت می شم ولی چه کنم که بچه ها خیلی ایراد می گیرین که این ثقیل نویسی رو بذار کنار....ما هم گذاشتیم کنار ) 

  نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 21:6  توسط احسان دولتشاه  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 14:54  توسط احسان دولتشاه  | 
همیشه نوشتن برام راحتترین کار بوده .....از وقتی که یادمه هر مزخرفی رو که به ذهنم می رسید می نوشتم دقیقا مثل همون کاری که اکثر وبلاگ نویس های عزیز در اکثر موارد انجام میدن ....ولی یه چند وقتیه بود که خیلی سخت گیر شده بودم .....فقط وقتی می نوشتم که ایده ی خیلی جالبی یا یه مطلب علمی خیلی دقیق تو ذهنم بود ولی از اون جا که خیلی مواقع هیچ ایده ی خاصی توی ذهنم نبود و مطالب فلسفی ای که می نوشتم حتی برای خودم هم کسل کننده بود  .....دیگه خیلی نمی نوشتم .....خلاصه این که  سخت می گرفتم ....ولی الان به این نتیجه رسیدم که نباید خیلی سخت گرفت ....اگه تنها حسن مزخرف نوشتن فقط وفقط  این باشه که آدم قلمش روون بشه می ارزه که آدم تا آخر عمرش مزخرف بنویسه ...کم نیستن آدم های که دقیقا همین کار رو می کنن ....مخصوصا توی ایران ما ....قشر به اصطلاح روشنفکر ایرانی چه اونایی که بوی تعفن دیانت می دن و چه اونا که یه بوی دیگه می دن از جمله بوی آشنای حماقت...دقیقا سالهاست دارن مزخرف می نویسن و مزخرف به خورد این ملت بدبخت می دن ....ککشون هم نمی گزه !!!! من نمی دونم که مثلا دکتر سروش ها یا احیانا امثال مراد فرهاد پور چه کار دارن می کنن ...به نظر من که دقیقا دارن مزخرف می گن ....ولی ملتی که ذهن علیلشون فقط خروجی داره و عملا هیچ ارتباط واقعی ای با جهان خارج ندارن .....از این تفاله ها اسطوره می سازن !!!!! خاک تو سر جهان سوم تون کنن مسلمون های سهم نابرده از گنجینه ی عقل!!!!(چند سالی هست که به این نتیجه رسیدم که بدترین فحشی که یک فقره انسان عاقل می تونه به یک فقره انسان عاقل دیگه بده مسلمونه!!! چون که واژه ی مسلمون تمام فحش های دیگه رو در خودش مستتر داره مثلا احمق و بی عقل آدمکش جهان سومی زشت کثیف(از نظر بهداشتی) .....!!!!!) .....مطلب کم کم داره ار دستم در می ره ....ببخشید....به همون بحث اولم بر می گردم ....اندر حکایت مزایا ی چرت گفتن در ایران بزرگ....... خلاصه گفتیم که اگه فقط یه جا توی این کره ی خاکی وجود داشته باشه که آدم بتونه حرف مفت و مزخرف بزنه و کسی متوجه نشه این جای دوست داشتنی و با صفا !!بی شک خود مهد دلیران ایرانه!!!....در ضمن کدوم زبانه که مثل زبان شیرین پارسی این همه ظرفیت نهفته برای مزخرف گویی داشته باشه ...ادم  با مثلا زبان ضعیف آلمانی!!! که نمی تونه حرفه چرت بزنه .....این اتفاق فقط در زبان ما می افته که یه آدم سیصد چهار صد صفحه کتاب بنویسه ولی عملا در مورد هیچ موضوع خاصی حرف نزنه (به نظر من این موضوع در مورد صد در صد کتاب های چاپ شده به زبان فارسی صادقه....تاکید من کنم صد در صد!!!!!)........خلاصه این که سرتون رو درد نیارم ...دیدم که بابا بی خبر نادان....! از هیچ چیز و هیچ جا خبر نداری این همه امکانات واسه مزخرف گفتن داری و به گوشه ای نشسته و کنج عزلت گزیده ای صم بکم(خدا بیامرز سعدی هم دقیقا به همین مطلب رسیده بود.....!!!! این از مکارم خاصه ی ما ایرانی هاست که واقعا دلهامون به هم راه داره )...گفتم که دیگه باید بلند شم و آستین همت رو بالا بزنم یا علی کنم و شروع کنم !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟.......بابا وقتی که همه ی عالم و آدم دارن مزخرف می گن تو چرا بی کار نشستی باید پاشی ....!!(ببخشید یاد یکی از آهنگ های یکی از بی شمار اسطوره های هنر ایرانی اندی کبیر افتادم)......خلاصه این که از این به بعد دیگه وبلاگم رو با مزخرفات تر و تازه (مثل همین مطلبی که الان نوشتم )پر می کنم ....منتظر باشید!!!!!
  نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 9:46  توسط احسان دولتشاه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM